روزهای زندگی یک ک م ا ل گ ر ا
سلام دوستان خیلییییییییییییییییییییی گلم، خوبید؟ آخر هفته پیش که من کلا چسبیده بودم به صندلی. چشمهایم و گردنم درد گرفته بود. همسر جان هم لطف کرد و مسئولیت کلیه کارهای آشپزخونه رو تو این چند روز به عهده گرفت. روز جمعه که دیگه کاملا بریده بودم. سرم هم به شدت درد میکرد. همسر هم هی منو تشویق میکرد و میگفت: ادامه بده، تو میتونی، فقط چند ساعت. موقع شام دیدم از بیرون بوی یک غذای خیلی خوشمزه میآید. من هم گرسنههههههههههههههه. به همسایهام اس ام اس زدم که این بوها از خونه شماست
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اون هم دو دقیقه بعد با یک بشقاب غذا اومد دم خونهمون و بدین ترتیب ما از گرسنگی نجات پیدا کردیم.![]()
امروز هم باید صبح زود بیدار میشدم. از شما چه پنهون من اصلا میانه خوبی با بیدار شدن با صدای ساعت زنگدار ندارم
و برای من بهترین روش اینه که خودم به طور طبیعی بلند بشم. جالب هم اینجاست که همیشه در همچین موقعیت های بحرانی، همه عوامل دست به دست هم میدهند که منو بیدار بکنن. نمیدونم برای شما هم پیش اومده یا نه؟ ولی برای من خیلی پیش اومده که در این مدل روزهای حیاتی مثلاً با صدای جیغ دعوای دو تا گربه بیدار بشم، یا یک نفر اشتباهی به خونه زنگ میزنه، یا یک دفعه دست همسر تو خواب محکم میخوره به پهلوی من، ... امروز هم با صدای قارقار کلاغها بیدار شدم. یک جوری هم قارقار میکردن، من احساس میکردم صداشون شبیه به کلمههایی هست که تو تز منه. انقدر این کلاغها سروصدا کردن که گفتم: مرسی، خدا جونم که بیدارم کردی
. دیگه بلند شدم به این کلاغها بگو ساکت بشن. جالب اینجاست که وقتی بیدار شدم از صدای کلاغها هم خبری نبود. (وقتی با این عوامل طبیعی بیدار میشم ، حس بهتری دارم.)
بعد هم شروع کردم به تمرین ارائهام، یک کم هم داشتم استرس میگرفتم که یک اس ام اس از کیانای عزیزم اومد. روز زن رو تبریک گفته بود و برام آرزوی موفقیت کرده بود. مرسی کیانایییییییییییییییییی
. نمیدونی یک دفعه چه روحیهای گرفتم. بعد هم با همسر جان رفتیم دانشگاه. نزدیک دانشگاه که رسیدیم من یادم افتاد هدیهای که برای یکی از مشاورهایم خریده بودم و میخواستم به مناسبت روز زن بهش هدیه بدهم رو خونه جا گذاشتم. دوباره برگشتیم خونه. بعد رفتیم دانشگاه و من و همسر رفتیم اتاق ارائه. میخواستیم ببینیم برای کار با پاورپوینت همه چیز اوکی هست یا نه؟ امروز همسر طفلک کلی زحمت کشید. از 10 صبح تا 5 بعدازظهر پیش من بود. همین که پشت در کلاس نشسته بود، کلی برای من روحیهبخش بود. استادم تو جلسه میگه: این خانم، اگه شوهرش نبود، نمیتونست این تز رو بنویسه. (می بینید تو رو خدا این همه من بدبختی بکشم، بعد همه چیز به اسم همسر تمام شد. )شوهر این خانم تو دوران فوق هم طفلک همهاش دنبال کارهای خانمش بود.
(همسر برای خودش کلی معروف شده پیش اساتید من)
جلسه هم ساعت دو و نیم شروع شد. به خاطر انرژیهای مثبت همه دوستان، اصلا استرس نداشتم. خیلی خوب ارائه کردم. همه هم کلی تشویق کردن و از کارم تعریف کردن. فقط طبق معمول این استاد راهنمای خودم بود که مثل همیشه به زمین و زمان گیر میداد. همسر میگه: خوبه این استاد راهنمای توئه، اگر داور بود چی کار میکرد؟؟ خلاصه قرار شد این هفته دوباره برم پیش استاد خودم.
بعد از جلسه هم با همسر رفتیم هایپراستار. یک کم خرید کردیم و به قول همسر عصرونه خوردیم به نیت نهار و شام. وقتی که رسیدیم خونه، من انقددددددددددددددددددددر خسته بودم که همین جور جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم و اصلا جون نداشتم بلند بشم. همسر بدجنس میگه: چقدر خوب بود این چند روز انقدر کار داشتی! با تعجب بهش میگم چرا؟ میگه: آخه من سینی چای رو چند ساعت همین طور گذاشتم و نبردم آشپزخونه، تو حرفی نزدی. روتختی نامرتب بود، هیچی نگفتی. ... (حالا بگذار حسابشو میرسم. تا دیگه انقدر بهش خوش نگذره وقتی من انقدر استرس دارم.
)
* بچهها پیغامهاتون رو خوندم. نمیدونید اون لحظه چه حسی داشتم. اشک توی چشمهایم جمع شده بود. خیلی خوشحالم که از طریق این وبلاگ با این همه دوست خوب آشنا شدم. معلومه که وقتی این همه انرژی از طرف این همه انسان مهربون میآید، وقتی مامان آدم توی این 2 ساعت جلسه برات قرآن میخونه، وقتی دوست آدم از اون طرف دنیا تو یاهو برام پیغام گذاشته که قلب و فکر من با توئه. دیگه من بیشتر از این چی میخواهم تو این دنیا. همهتونو خیلی دوست دارم. ![]()
![]()
* بچهها ما فیلم سعادت آباد رو نگاه کردیم. اما توی ویژه نامه 6 و 7 روزنامه همشهری نوشته، برای این که این فیلم وارد این بخش سینمای خانگی بشه و سی دیهایش به فروش بره، کارگردان مجبور شده که آخر داستان این فیلم رو تغییر بده و یک جورایی خانوادگیتر بکنه. حالا از اون موقع من دارم از فضولی میمیرم که آخر اصل فیلم چی بوده؟؟![]()

طی یک اقدام کاملا انتحاری قرار شد که همین شنبه جلسه پیش دفاع بنده برگزار بشه. ![]()
هر کار کردم که بشه سی ام نشد. تنها تاریخی که همه اساتید وقت داشتن، همین شنبه بود. حالا من موندم و کلی کار. آماده کردن متن ارائه و درست کردن پاورپوینتها که البته این مورد دوم دست همسری رو میبوسن. ![]()
امروز صبح هم خیر سرمون تیپ زده بودم و تازه داشتم از خونه میرفتم بیرون به مقصد نمایشگاه کتاب که استادم زنگ زد و گفت باید بیای دانشگاه و برای پیش دفاع باید فرم پر کنی و بری امضا بگیری و ... دیگه من هم دست از پا درازتر برگشتم خونه و لباسهامو عوض کردم و راه افتادم به سمت دانشگاه. اصولا تیپ زدن و قرتی بازی اصلا به من نیومده.
تو دانشگاه هم فرم رو گرفتم و اساتید گرام هم امضا کردن. برای روز شنبه یک سالن هم رزرو کردم و بدو بدو رفتم سمت نمایشگاه کتاب. دوستم طفلک زودتر از من رسیده بود. نمایشگاه که چه عرض کنم، فقط شده غرفه کتابهای مذهبی. من فقط این کتاب رو که سنی جون خیلی تعریف کرده بود، خریدم به اضافه چند تا کتاب زبان و کامپیوتر.
از الان هم باید بشینم سر کارهای ارائه شنبه. دلمون خوش بود این آخر هفته کله همسری رو میخورم که برای روز زن میخواهی برام چی بخری، که همسر شانس آورد و من اصلاً وقت گیر دادن ندارم.![]()
دوستان عزیز لطفا شنبه ، ساعت 2-4 انرژی مثبت یادتون نره بفرستین این ورها.![]()

امروز بالاخره تونستم تزم رو برای استادهای مشاور بفرستم تا برای جلسه پیش دفاع بخونن. یکی از استادهایم که خوشبختانه از ایران رفته، به اون یکی هم ایمیل کردم، برای اون یکی هم نسخه پرینت گرفتهشده اش رو بردم دانشگاه. حالا باید بشینم سر آماده کردن پاور پوینت برای جلسه پیش دفاع.
این چند روز انقدر کار کردم که نگو. احساس میکردم کم کم نزدیکه که به صندلی بچسبم،
خیلی احساس بدیه. هر روز احساس میکنم که داره بر لایههای چربی دور شکمم اضافه میشه. من از همون کوچیکی اهل یک جا نشستن نبودم. یادمه مامانم یک بار وقتی پیش دبستانی میخوندم، اومده بود مدرسه. معلمم بهش گفت: خیلی دختر خوب و باهوشیه. ولی هیچ وقت یک جا نمیشینه. همهاش دوست داره تو کلاس راه بره.
وقتی مجبورم همیشه یک جا بشینم، احساس یک زندانی رو پیدا میکنم. من نمیتونم اصلاً خودم رو جای یک نویسنده بگذارم که مجبوره شب تا صبح بشینه و بنویسه و بنویسه
. خیلی سخته.
من یک دفتری دارم که نتهایی که استادم کنار صفحات تز من نوشته رو اونجا مینویسم تا مجبور نباشم هر دقیقه تو هر صفحه بگردم که ببینم استادم چی گفته. این چند روز هم داشتم این موارد رو اصلاح میکردم. یک روز دیدم واییییییییییییی چقدر استادم از کارم ایراد گرفته! هی فکر میکردم یعنی کار من انقدر ایراد داره و ... واقعاً داشت گریهام میگرفت. بعد گفتم حالا یک سری هم به برگهها بزنم. دیدم نصف بیشتر این نکاتی که توی دفتر نوشته شده، ایرادهای خودم به کارم بوده و استاد طفلک اصلاً چیزی ننوشته که مثلا فلان قسمت رو اصلاح کن. واقعاً من نمی دونم چرا دوست دارم انقدر به خودم سخت بگیرم؟؟ چرا انقدر خودم رو اذیت میکنم؟؟( ای من سخت گیر یک کم به این من طفلک بیشتر توجه بکن.)
من از بس به خودم تو کارها سخت میگیرم، خودم بهتر از اطرافیان میدونم که کجای کارم میلنگه. این مدت هم از بس سر این تز نشستم، دیگه آخرهایش بریدم و بدون این که همه اصلاحیههای لازم رو انجام بدهم، فرستادم برای اساتید مشاور. الان من خودم دقیقا میدونم که اونا از چه بخشی میخواهند ایراد بگیرن و چی میخواهن بگن. تازه همیشه اطرافیان همه ایرادها رو نمیبینن. ها ها ها.
امروز شاید برم پیاده روی. احساس میکنم پاهام خیلی ضعیف شدن. تازه یک حال و هوایی هم عوض میکنم.
ای کسانی در این روزهای زیبای بهاری، هی می رین میگردین، خوش میگذرونین، غذاهای گرم و خوشمزه میخورید، خونهتون از تمیزی داره برق میزنه، خونهتون مهمون میآید، میرین مهمونی، با دوستاتون میرین گردش، ... یک کم از این انرژیهای مثبتتون رو بفرستید این ورها.

سنی جون تو پستی که به مناسبت روز جهانی زمین نوشته بود، استفاده از کیسههای خرید پارچهای به جای کیسههای پلاستیکی رو پیشنهاد داده بود. من خودم این کیسههای پارچهای رو تو چند فروشگاه شهر کتاب دیده بودم، ولی سایزشون به نظرم خیلی کوچیکک بود. یکی از دوستان سایت طرح سرزمین رو معرفی کرده بودند. امروز من با دفتر این سایت تماس گرفتم. گفتن که بله ، از این کیسههای پارچهای در سایزهای مناسب خرید دارن. تازه چون پول به دست آمده از فروش این کیسهها رو برای طرحهای خاصی مثل حفاظت از یک نوع لاک پشت ایرانی در حال انقراض و ... در نظر گرفتهاند، پس شما اگه از این کیسهها بخرید، یعنی یک جورایی دارید به محیط زیستتون هم کمک میکنید. قیمت کیسهها هم انگار اصلاً گرون نیست. من که خودم شخصا میخواهم چند تا بخرم و به اطرافیانم هدیه بدهم.
حالا هدف اصلی من از نوشتن این پست اینه که: بچههای این سایت در روزهای سه شنبه، چهارشنبه و پنج شنبه این هفته در موزه دارآباد و روزهای سه شنبه، چهارشنبه و پنج شنبه هفته دیگه در فرهنگسرای قبا (خانمی که باهاش صحبت کردم گفت: فرهنگسرای قبا تو شریعتی، ولی تو اینترنت که میگردم، نوشته فرهنگسرای قبا تو نیاورانه، من که گیج شدم.) جشنواره دارن و میتونین از این کیفها از اونجا بخرید.
یا این که برید به دفتر خودشون که تو اشرفی اصفهانیه و از اونجا تهیه کنید. شماره تماس دفترشون، توی سایت هست. میتونید آدرس دقیق و ساعتهایی که اونجا هستند رو از خودشون بپرسید.
الان از این که بالاخره تونستم آدرس این ساکهای پارچهای عزیز رو پیدا کنم، خیلی خوشحالم. دیگه اگه برم و بخرمشون که دیگه فکر کنم خیلییییییییییییییییییییییییییی حس بهتری داشته باشم.
برای محافظت از زمین یک حرکتی از خودمون نشون بدهیم.

از وقتی استاد راهنمایم بهم گفت که قراره به زودی (به زودی که میگم، نه فردا ، پس فردا) یعنی در طی 1-2 ماه آینده دفاع بکنم، شبها خوابم نمیبره.
استرس ندارم ها. با این که هنوز کلی کار مونده، ولی استرس ندارم. همهاش به این فکر میکنم که روز دفاع چی بپوشم؟ برای استادها هدیه چی بخرم؟ برای چاپ تزم کجا برم؟ روی صفحه اول تز، جمله تقدیر و تقدیم رو چی بنویسم؟ بعدش باید کلی مهمونی بدهم. کلی مهمونی به دیگران بدهکاریم. اول از کی شروع کنم؟ برای شام چی بپزم؟ بعععععععععععععد از خوندن کدوم رمان شروع بکنم؟ برم پیش کدوم یکی از دوستام؟؟ ... (میبینید که ماشاالله تموم افکار من حول و حوش درس و تز و ... دور میزنه. ها ها ها) به جون خودم بعد از تموم شدن تزم میخواهم هفت شبانه روز مهمونی بدهم.
بچهها من فکر کردم، دیدم که از 7 سالگی تا الان همهاش استرس درس و امتحان و معلم داشتهام.
الان هم یادم نمیآید قبل از 7 سالگی چه زندگی راحتی داشتم. بعد از 24 سال میخواهم بدون این افکار مزاحم زندگی بکنم. اصلاً این شیوه جدید زندگی برام خیلی ناآشناست. دختر داییام میگه تو چه جوری میخواهی زندگی بکنی بدون درس؟؟ نمیتونی، این همه سال بهش عادت کردی. نمیدونم من فقط اینجوری هستم یا تمام کسانی که در شرایط من بودند هم، همین نظر رو داشتند؟
این روزها دوست داشتم با یک دوستی که هم رشتهام باشه، صبح تا شب با هم بودیم. هر جملهای رو که میخواهم اصلاح بکنم، با همفکری هم تغییر میدادم. یک کم تو کارها به من کمک میکرد. همفکریییییییییییییییییییییی، چیزی که الان بیشتر از هرچیزی به اون احتیاج دارم. طفلک همسر که با این که رشته اش خیلی با من متفاوته، باز سعی میکنه با من همراهی بکنه. ولی الان یک دوست خوب همرشته میخواهم.
یک بار امی جون تو وبلاگش گفته بود که بر طبق پیش بینیها امسال دنیا به آخر میرسه. خدا جونم این پیشبینیها درست نیست، مگه نه؟ یعنی تو دلت میآید من بعد از 24 سال درس خوندن (12 سال تا قبل از دانشگاه و 12 سال تو دانشگاه) امسال درسمو تموم بکنم و دقیقاً همین موقع همه چیز تموم بشه و من بمونم با این همه آرزوهایی که به دلم مونده. این همه کتابهایی که میخواهم بخونم، تازه میخواهم مامان بشم، ... به خدا جون خودت انصاف نیست. گفتم بهتون بگم که اگه واقعاً قراره همچین اتفاقی بیافته ، یک تجدید نظری بکنی و بگذاریش تو برنامه ۱۰-۲۰ ساله بعدی حداقل. مرسی خدا جونم.
میدونم که خیلی مهربونی و حرفهای منو میشنوی.
* ملیحه عزیز متاسفانه رشته ما یکی نیست. اگه دوست داشتی سوالت رو مطرح کن تا از دوست و آشنا برات بپرسم.

فصل تجزیه و تحلیل تز من خیلییییییییییییییییییییی طولانیه، به همین علت استادم این فصل رو در دو بخش خوند. البته هنوز تموم هم نشده. یک بخش رو قبلا خوند و بهم داد و ازم خواست که اصلاحیههایی که خواسته رو انجام بدهم. روز شنبه هم یک بخش دیگه رو بهم داد. حالا که دارم اصلاحیههای این بخش دوم رو اجرا میکنم،
میبینم با اون چه تو بخش اول تصحیح کرده فرق داره. مثلاً تو بخش اول بعضی چیزها رو تغییر داده، در حالی که دقیقاً همون مطلب رو که چند صفحه جلوتر نوشته شده، یک جور دیگه اصلاح کرده. یا عنوان نمودارها و جدولها رو در این دو بخشی که خونده، به صورتهای مختلفی نوشته. حالا من موندم که به ساز کدوم اصلاحیه برقصم؟؟؟ واقعا الان گیج گیج شدم.
لابد بخش سوم رو که بده، باز ازم میخواهد یک کارهای جدیدی روی این فصل انجام بدهم.
دیگه این اواخر واقعاً حالم داره از این تزم به هم میخوره، اصلاً حوصله دوباره خوندنش رو ندارم. تو دلم می گم بگذار با هرچی غلط املایی و ... که ممکنه توش باشه ، چاپ بشه بره. فکر نکنم که استادهای داور هم با دقت بخونن. واقعاً الان استاد داوری پیدا می شه که 500- 600 تز رو بخونه؟؟ من که خودم اصلاً حوصله خوندن کار خودم رو ندارم، چه برسه به دیگران. فقط دوست دارم هرچه سریعتر این مدت بگذره و من یک نفس راحت بکشم. بعد از گذشت 12 سال دوران دانشجویی، دوست دارم مزه زندگی بدون درس و امتحان و آموزش دانشگاه و بنویس بنویس های تز و استاد راهنما و مشاور و .... رو بچشم. باید خیلییییییییییییییییی شیرین باشه!!!!! 

روز سه شنبه صبح زود با همسر به سمت اصفهان راه افتادیم. قبل از ظهر به اصفهان، شهر محبوب من، رسیدیم. روز اول همسر رفت دنبال کارهای خودش، من هم برای خودم یک کم استراحت کردم. روز دوم، صبح رفتیم دنبال کارهای من. غروب هم با دو زوج دیگه از دوستان همسر شام رفتیم بیرون. یکی از زوجها رو قبلاً دیده بودم، زوج دیگه رو نه. این زوج جدید انقدر مثبت و باکلاس و بافرهنگ و ... بودن که نگو. خیلی ازشون خوشم اومد. تازه لطف کردن و پول شام همه رو حساب کردن. خانم دوست همسری با این که هیچ آرایشی نداشت و خیلی ساده بود، بی نهایت خوشگل بود
. بعد از شام هم، رفتیم خونه اون یکی دوست همسری. به صرف چای و میوه و .... تا دیروقت هم خونه اونا موندیم. از این زوج هم خیلی خوشم میآید. آدم باهاشون خیلی راحته. خونهشون هم در نهایت سلیقه و زیبایی چیده شده بود.
روز پنج شنبه، از صبح تا شب تو اصفهان با همسر در حال گردش بودیم. هر جایی که فکرش رو بکنید رفتیم. کلیسا وانک، کوه صفه، میدان نقش جهان، پل خواجو، سی و سه پل، .... خیلی خیلی خوش گذشت. هوا عااااااااااااااااااااالی بود، اصفهان عااااااااااااااااااااااااالی بود، اگه تا به حال اصفهان رو تو بهار ندیدید، بهتون پیشنهاد میکنم این فرصت خوب رو از دست ندهید. همسر عاشق طبیعته. مثلاً اصلاً از موزه رفتن خوشش نمیآید. غروب اون روز هم که کنار پل خواجو نشسته بودیم، همسر انقدر خوشحال و خوشبخت بود که نگو. از چشمهایش معلوم بود که واقعاً این آب و هوای عالی و سرسبزی و رود و ... واقعاً روحیهاش رو عوض کرده.
تا دلتون بخواهد هم فرنی اصفهان رو خوردم. تا به حال فرنی اصفهان رو خوردید؟؟ با فرنیهای شهرهای دیگه فرق میکنه. با شیره خورده میشه. من که عاشقشم. خیلیییییییییییییییییی خوشمزه است. وای الان هم دلم خواست.![]()
![]()
روز جمعه، به سمت تهران حرکت کردیم. تو راه یک دفعه تصمیم گرفتیم که به ابیانه هم بریم. یک کم هم اونجا گشتیم و عکس گرفتیم. ابیانه هم خیلی شلوغ بود. انقدر از طرف دانشگاهها و تورهای مسافرتی، برای دیدن اومده بودن که نگو.
روز شنبه، یک سر رفتم دانشگاه. استادم گفت: که باید خودم رو سریعاً آماده بکنم که تو اردیبهشت ماه جلسه پیش دفاع رو برگزار بکنیم و جلسه دفاع اصلی ان شاالله تو خرداد ماه باشه. از اون وقت تا حالا انقدر هیجان زده هستم که نمی دونم چی کار بکنم. فکر این که یک ماه دیگه همه چیز تموم میشه و از شر این تز راحت میشم، احساس راحتی میکنم. ولی تو این یک ماه باید خیلییییییییییییییییییییییی کار بکنم. این آخرین ماه دانشجویی منه. باید تمام سعیم رو بکنم. باید از وقتم خیلییییییییییییییییییییییی خوب استفاده بکنم. همسری میگه: نبینم تو این مدت خونه تمیز بکنی و جاروبرقی دستت بگیری. حالا اگه بفهمه که از صبح تا حالا در حال خونه تمیز کردن بودم .... واااااااااااااااااااااااااااای
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ولی قول میدهم که از همین لحظه دیگه بچه خیلی خوبی باشم و سفت بچسبم به تزم. قول شرف میدهم. ![]()
ببینید دوستم چه سوغاتی خوشگلی برام آورده. از وقتی سنی جون اون پست رو در مورد فرشتهها نوشت، یک احساس خاصی راجع به فرشتهها پیدا کردم. خیلی بهشون فکر میکنم. از این هدیه خیلیییییییییییییییییی خوشم اومد. خیلی زیاد. خیلی وقت بود که دوست داشتم همچین چیزی داشته باشم. هر وقت چشمم بهش میافته، پر میشم از یک حس خیلی خوب... مرسی دوستم.

یک کتابی دارم این روزها میخونم که توش نوشته، «برای رسیدن به هر هدفی، اول از همه باید برای رسیدن به اون هدف مشخص اشتیاق سوزان داشته باشید.» این اصل توی زندگی من 100 درصد جواب داده. تو خیلی از موارد، چیزهایی که بهشون رسیدم، چیزهایی بودند که قبل از رسیدن بهشون، روز و شب بهش فکر کرده بودم و مطمئن بودم که به زودی به این خواسته ام میرسم. مثلاً این دانشگاهی که الان دارم برای دکترا توش درس میخونم، یک روزی آرزوی بزرگ من بود
. هر وقت از کنار دانشگاه رد میشدم، خودم رو تصور میکردم که تو این دانشگاه درس میخونم. انقدر این دانشگاه رو دوست داشتم و دارم که غیر قابل تصوره. موقع درس خوندن برای امتحان دکتری، شب و روز به این دانشگاه فکر میکردم. به قول نویسنده کتاب، واقعا اشتیاق سوزان داشتم.
یا حتی در مورد خرید بعضی از وسایل، این جور نبود که یک روز تصمیم بگیرم و فرداش برم بخرم. یادمه وقتی که دوست داشتم از شر اون موبایل قدیمی ام خلاص بشم، با وجود این که وضع مالیمون هم اون زمان چندان جالب نبود، هی تو سایتهای مختلف به مدلهای موبایل نگاه میکردم و خصوصیاتشون رو بررسی میکردم. آخر هم از یک مدل خیلی خوش اومده بود، ولی نسبت به بودجهام خیلی گرون بود. عکس این موبایل رو سیو کرده بودم، هی شب و روز به این عکس نگاه میکردم و فکر میکردم از کجا این پول رو تهیه بکنم؟ که چند وقت بعد، دیدم مامانم برای تولدم دقیقا همون مدل رو برام کادو گرفته. یعنی شما تصور بکنید من چقدر هیجان زده شده بودم.
این پروسه، و البته پروسههای خیلی پیچیدهتر و طولانیتر در مورد خیلی از موارد دیگه هم برای من اتفاق افتاده. مثلاً یک کاری بود که خیلیییییییییییییییییییییییییییی دوست داشتم انجامش بدهم ولی به پول زیادی احتیاج داشت. باور نمیکنید که بعد از گذشت 2 سال و نیم از زمانی که این فکر به ذهنم رسیده بود، تونستم اون کار رو بدون پرداخت حتی یک ریال انجام بدهم. یک دوستی زنگ زد و گفت که منو برای انجام این انتخاب کردن، تمام هزینهها رو هم خودشون تقبل میکنن. طفلک از همه جا بیخبر میپرسید: حاضری این کار رو انجام بدهی؟؟؟؟؟ خبر نداشت من این همه مدت شب و روز داشتم این لحظه رو تصور میکردم.![]()
البته همسر جان معتقده که وقتی من به یک خواستهام میرسم اون شور و شوق و اشتیاق اولیه زود میخوابه (من که در این مورد باهاش موافق نیستم) و من خیلی سریع، زود میرم سر پروژه بعدی. همسر میگه: من متعجبم از این که تو چه جوری انقدر سریع پروژه تعریف می کنی
!!!!!!!!!!!!! ها ها ها. من که خودم شخصاً خیلی هم از این اخلاقم خوشم میآید.
به نظر من هر آدمی باید توی زندگیاش در هر لحظه یک هدفی، یک خواستهای داشته باشه و برای رسیدن به اون شب و روز فکر بکنه و دنبال راه حل باشه که چه جوری میشه هر چه سریعتر به این هدفم برسم. این جوری باعث میشه فکر آدم فقط روی هدفش تمرکز بکنه و دیگه مسائلی مثل فلانی چی گفت و فلانی چرا به من اینجوری نگاه کرد و ... اصلاً برامون اهمیتی نداره.
برام اصلا قابل قبول نیست که بعضی از آدمها چقدر نسبت به خواستههاشون بیتفاوت هستن. هیچ ذوق و شوقی برای کارهاشون ندارن. مثلاً دوست دارن به فلان چیز برسن، ولی همین طور بدون این که به این خواسته شون فکر بکنن، زندگی میکنن و پیش خودشون میگن: شد که شد، نشد هم نشد. یا اگه شد چه بهتر، اگه نشد هم مهم نیست. البته من می دونم این جور هم نیست که آدم 100 درصد به همه آرزوهایش میرسه، ولی تو لااقل یک سعیی بکن، یک تلاشی، یک تکونی، چیزی. اگه ما با تمام وجودمون تلاش کردیم و علیرغم داشتن شور و ذوق فراوون به خواستهمون نرسیدیم، من مطمئن هستم که حتماً یک خیر و صلاحی در این امر بوده.

گفته بودم که قبل از عید برای اولین بار موهامو رنگ کردم. ولی این رنگ مو اصلا به دلم ننشست. یک جورایی به زردی می زد. تازه رنگ جلوی موهام با پشتش خیلی فرق داشت. هی تو آینه نگاه کردم، هی تو دلم به خودم بد و بیراه گفتم. آخه آبت کم بود، نونت کم بود، رنگ کردنت چی بود. نه که خیلی اعتماد به نفس داشتم، همون یک ذره اعتماد به نفسم هم از بین رفته بود. کله همسری رو هم خوردم بس که ازش پرسیدم موهام خوب شده؟ رنگ موی فلانی مثل رنگ موهای منه؟؟ .... آخر سر دیگه طاقت نیاوردم. رفتم رنگ مو ی اورال خریدم و امروز دوستم لطف کرد و برام رنگ کرد. آخیشششششششششششششششششش. انقدر الان حس خوبی دارم که نگو. تقریبا شد مثل رنگ موهای خودم. البته یک کم تیره تر. به نظرم من خیلی جنبه تغییر و تحول رو ندارم.
بعد از رنگ کردن موهایم، به همسری زنگ زدم که بیاد دنبالم. خودم هم انقدر خوشحال بودم که چقدر خوب شد که از شر اون موهای زرد رنگ خلاص شدم، با کلی ذوق و شوق اومدم سوار ماشین شدم. همسر یک نگاهی به من کرد و گفت: وقت نکردی موهاتو رنگ بکنی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یعنی منو می گی!!!!!!!
دهنم دو متر باز مونده بود.
البته بعداً وقتی رسیدیم خونه، گفت: نه، رنگ موهایت عوض شده. نمی دونم از ترس من گفت، یا واقعا یک تغییری رو حس کرد.
امروز رفتم خونه دوستم. دیدن خودش و دختر کوچولویش که تازه به دنیا اومده. انقدر دخترش ناز و کوچولو بود که نگو. مثل فرشته ها بود. یک لباس خوشگل هم براش خریده بودم. فکر کنم دوستم هم از کادوم خوشش اومد. من که خودم خیلی خیلی خوشم اومده بود. تو این مدت هر چیز که میدیدم، میخریدم و میگفتم این برای دختر دوست جون. باز یک چیز خوشگل تر میدیدم، می گفتم : خوب اون قبلی رو میدهم به یک نفر دیگه، این خوشگلتره رو میدهم به دختر دوست جون. بالاخره روی این لباس اوکی نهایی رو دادم. الان هم تو خونه چند دست لباس و پتو ... دخترونه دارم، منتظرم یک نفر بچه دار بشه، براش ببرم.
استادم هنوز که هنوزه، مطالبی رو که بهش داده بودم ، نخونده. فکر میکردم لااقل توی عید بخونه، که نشد. خیلی عصبانیام.![]()
انقدر این روزها هوا خوبه، من اصلا دوست ندارم تو خونه بشینم.
همسری یک فلش خیلی خوشگل برام خریده. اون روز تو خونه دوست همسری، حرف از فلش شده بود، من هم گفتم یک فلش خیلی خوشگل از همسری هدیه گرفتم. دوست همسری با تعجب به من نگاه کرد و گفت: یعنی جداً برای خانمها خوشگلی یک فلش هم نکته مهمیه؟؟ (من خودم آدمی هستم که کیفیت یک کالا برام خیلی مهمه، ولی در کنار کیفیت، به خوشگلی اون هم اهمیت می دهم. پس چی که فلش هم باید خوشگل باشه، مگه نه؟؟؟)

| Design By : RoozGozar.com |

